تبليغاتX
کوچه پس کوچه های قلبم - نگاه...

نگاه...

 
 چرا کسی در برابر جاذبه نگاه تو قدرت ایستادگی ندارد ؟
 
 چرا هر کس پای در قلمرو تو زد سلاح خویش را به تو تسلیم کرد ؟
 
 منهم در نخستین دیدار تاب و توان از کف دادم ؛
 
 دلم شیفته تو شد و عقل از سرم گریخت و خود را َبرده تو یافتم...
                                                                            
  لکن از این بندگی پشیمان نیستم
 
 جمال بی مثال تو و دیدگان پر فروغت را دیدم ،
 
 آهنگ دلپذیرت را که همچون نوای موسیقی طنین انداخت را شنیدم و دل از دست دادم ،
 
چون
 
جز زیبایی و لطف چیزی ندیدم .
 
 سر بر آستانت نهادم. دست از همه کار کشیدم و شاگرد مکتب عشق تو شدم.
 
 نگاه تو چنان آتشی در دلم بر افروخت که خرمن هستیم سوخت
 
 و عشق تو در خانه دلم جایگزین شد ؛
 
 اکنون از آن می ترسم که هرگاه این مهمان ناخوانده خانهء جان را ترک کند
 
جانِ منهم در پی اش از تن بیرون رود...
 
 
 
پ-ن : به یاد داداش ساقی عزیز
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·. | 9:45 | چهارشنبه 22 آبان1387 •