کوچه پس کوچه های قلبم
چه خوب بود اگر می آمدی و می دیدی که شب ها برای ستاره ها مثنوی می سُرایم...
می آمدی و می دیدی که من به ماه چه می گویم...
به خورشید ، به ابر ، باران ، پرندگان و حتی به خدا...
کاش می آمدی و حرف هایم را می دیدی و می شنیدی...
آن وقت حتم دارم که دلت برای قاصدک تنگ می شد...
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·.
| 16:6 | جمعه 26 مرداد1386
•
اي مهربان!
وقتي که خورشيد به پيشواز شب مي رود و کوچه از صداي پاي آخرين عابر تهي مي شود
من! با کوله باري از غم و درد مي روم و تورا با تمام خاطرات ديرين در ميان کوچه هاي ساکت شهر تنها مي گذارم
گريه نکن! اي باعث شکوفايي باران...
من بايد بروم تا با غم غريبي خويش غم غربت را از جداره هاي دل عاشقان بزدايم اما بدان نبض خاطرم هر لحظه به ياد تو مي زند...
پ-ن: متن این دفعه از دوست خوبم امیر حسین عزیزاست...
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·.
| 20:46 | جمعه 19 مرداد1386
•
مهتابی ِ اتاقم صاعقه می زند و چشمانم میبارند بهاری...
دستی تکان می دهی از سر ِعادت و شاید کمی هم اجباری...
به سلامت ، اما اینگونه خداحافظی نمی کنند...
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·.
| 14:15 | جمعه 12 مرداد1386
•
نگاه...
چرا کسی در برابر جاذبه نگاه تو قدرت ایستادگی ندارد ؟
چرا هر کس پای در قلمرو تو زد سلاح خویش را به تو تسلیم کرد ؟
منهم در نخستین دیدار تاب و توان از کف دادم ؛
دلم شیفته تو شد و عقل از سرم گریخت و خود را بردهء تو یافتم...
لکن از این بندگی پشیمان نیستم
جمال بی مثال تو و دیدگان پر فروغت را دیدم ، آهنگ دلپذیرت را که همچون نوای موسیقی طنین انداخت را شنیدم و دل از دست دادم...
چون جز زیبایی و لطف چیزی ندیدم ، سر بر آستانت نهادم.دست از همه کار کشیدم و شاگرد مکتب عشق تو شدم.
نگاه تو چنان آتشی در دلم بر افروخت که خرمن هستیم سوخت و عشق تو در خانه دلم جایگزین شد ؛
اکنون از آن می ترسم که هرگاه این مهمان ناخوانده خانهء جان را ترک کند جانِ منهم در پی اش از تن بیرون رود...
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·.
| 21:55 | شنبه 6 مرداد1386
•
خاطره...
وقتی هنگام صحبت با من رنگش پرید و جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود و
در کلام نخستین قطع کرد ؛
وقتی که نگاه خود را از پس مژگان بلندش به من دوخت و تیری را که گمان داشتم بر
دل او نشسته بر دل من نشاند ؛
وقتی که چهره ء او با فروغی آتشین که هرگز خاموش نشد بر لوح دلم نقش بست و
در آن جای گرفت ؛
آن رازی را که در پی دانستنش بودم ، دریافتم... !
دریافتم که او مرا دوست ندارد
امــــــــــــــــــا
من او را دوست دارم...!!!
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·.
| 21:24 | دوشنبه 1 مرداد1386
•
