تبليغاتX
کوچه پس کوچه های قلبم

من می روم به راه...

 

 در کور سوی جاده تاریک زندگی ، با کوله بار حسرت و اندوه و اضطراب
                                                                                            من می روم به راه
 آن لحظه که خسته و وامانده می شوم ، می ایستم و می نگرم ، خامــــــــــوش
آن راه رفته را...
 
 در دور دست دشت غم انگیز خاطرات، دیگر شرار گرم دل افروز یاد تو
آتش نمی زند بر آشیان خلوت و خامـــــــــوش خاطرم
 
 اندیشه می کنم :
کی می رسم به آخر این تیره راه شوم ، با این دل شکسته و این قلب غم زده؟
 
 دیگر به شهر یــــــــخ زده زندگانیم ، امید برگ و بار جوانه نمانده است
  با این همه هنــــــوز ، با کوله بار حسرت و اندوه و اضطـــــــراب
                                                                      
                                                                                       باید روم به راه...
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·. | 22:47 | دوشنبه 25 تیر1386 •

 ...
 کار تمام شد. همه رفتند به کلاس درس و هر کس جای خودش نشست؛ پنج دختر بودند و هفت پسر و همه    نابینا...
 
 در کارگاه کوچکشان قیچی گلچینی می ساختند. فقط همین را آموخته بودند...آن روز معلم تازه ای به کلاس   آمده بود و درس تازهای برای گفتن داشت ؛ از جمع نا بینایان پرسید : " از شما کسی هست که رنگ گلی را  به خاطر داشته باشد ؟"
 خاموشی بر کلاس حاکم شد ، تلخ ، خیلی تلخ...همه با چهره های غمگین به انتظار ماندند. سایه گنگ   حسرت بر چشم های پر مژه و لبهایشان نشسته بود ؛ انگار از پرنده پر شکسته ای پرسیده باشند " پرواز را  به یاد می آوری؟ "
 
 دختری از کنج کلاس همه را از عذاب سکوت رهاند و گفت : شما بگوئید آقا معلم ، از رنگ گل ها بگوئید...  و معلم گفت :
  گل لاله به رنگ بوسه   گل اطلس به رنگ شرم    گل مریم به رنگ معصومیت
 
  گل یخ به رنگ تنهایی    گل سرخ  به رنگ لبخند    گل شقایق به رنگ فریاد
 
  گل زرد به رنگ یک آه   گل نرگس به رنگ صبح بهار   و گل بنفشه به رنگ سلام...
 
  و کلاس یک صدا گفت : گلها چه حرف های قشنگی هستند آقا معلم... دیگر هیچ کدامشان حاضر نشد که قیچی گلچینی بسازد و کارگاه تعطیل شد...
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·. | 23:8 | پنجشنبه 21 تیر1386 •

هدیه روز مادر...

 
پسرک به گل سفید داودی اشاره کرد؛
-اون گلدون رو می خوام...، گلفروش گفت: سلیقه خوبی داری پسر جون هدیه روز مادره؟
مشتری کوچولو سرتکان داد و یک مشت سکه را که غبار قلک گرفته بودند توی دست گلفروش ریخت، گلدان را در بغل گرفت و از مغازه بیرون آمد. در راه به قلک شکسته ش فکر می کرد و به لحظه ای که مادر از عطر داودی ها سر مست می شود ؛ تنه سنگین مردی ، اندیشه های شیرینش را پراکند مثل سنگی که تصویری را در آیینه از هم بپاشد...
 
پسرک به عقب تا شد و زیر پای رهگذران غلتید و صدای شکستن گلدان را شنید که صدای شکستن قلبش بود.خاک نرمش را دید که بر زمین پراکنده است و گلهای سفید داودی ها که زیر پاهای شتابزده له می شدند پر پر می شدند و می مردند... با فشار آرنج های زخمی ، به جلو خزید  و ساقه گل را از یورش پاها نجات داد...
 
خاکی در ریشه نمانده بود.گلها همه پلاسیده اما چند غنچه هنوز امید شکفتن داشتند. خاک...خاک کجاست...؟ نگاه عاصی اش از میان ساق پاها به اطراف پرسه زد.همه جا چرخ و فلز و سنگ و آسفالت بود. پا شد و ایستاد.کلاهش را از سر برداشت  و ریشه گل را با آن پوشاند.
-تا خونه برسم ریشه می خشکه...
 
چراغهای قرمز در انتظار سبز می شدند و او شتابزده می رفت و موج جمعیت را می شکافت.غنچه های داودی پژمرده میشدند و قد خم میکردند...نگاهش به تلی از خاک افتاد که پای ساختمان نیمه سازی ریخته بودند. دوید پای تل و چنگ انداخت و مشتی خاک توی کلاهش ریخت مشتی دیگر و ریشه در خاک نشست. آب...آب کجاست...؟ پیدایش کرد رفت لب جوی و چند کف دست ،آب پای ریشه ریخت...
 
دست پر چروکی از روی شانه اش دراز شد و کلاه را از او گرفت. -خاک را تلف نکن بچه... بعد خاک کلاه را توی تل غلتاند و ساقه گل را با خشم پرت کرد. پسرک از پشت پرده اشک دید که ساقه داودی قاطی توده ماسه ها توی گردونه سیمان شد...
 
در کنارش آسمان خراش نیمه تمام با پنجره های لختش ، گویی برای بلعیدن گل داودی اش صد دهان باز کرده بود...
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·. | 7:43 | چهارشنبه 13 تیر1386 •

 
یک روز بی آنکه سخنی از غم دل به میان آرم، به تنها کسی که دوستش داشتم نوشتم:
 
 کسی هست که تو را از دل و جان دوست دارد ، به پیرامون خویش بنگر و حدس بزن او کیست ؛ آنگاه
 
پاسخش ده...
 
 
روزی او را دیدم، به سویش دویدم و فریاد شادی پر اضطرابی را که از دلم برخاسته بود در گلو خاموش
 
کردم؛ اما او به خود نگفت "اوست" به من هم نگفت "تویی"
 
 
بی آنکه نامی از خویش ببرم ، بدو نوشتم:
 
 روز و شب به یاد تو اشک میریزم.در انتظار آن روز که پرتو عشق، دیدگان تو را بروی من بگشاید و دلهای
 
ما را بهم پیوند دهد...
 
 
اما وقتیکه دست لرزان مرا در دست گرفت به خود نگفت "اوست" به من هم نگفت "تویی"
 
 
بی آنکه بگریم رفتــــــــــم...از نزدش گریختم. راز نهان را در دل نگه داشتم...
 
اما غم دل از پایم در افکند. روزی دیگر اثری از من و از راز پنهان من نخواهد ماند ، شاید آن روز ، وی در
 
پی آن کس که دل به مهر او داشت به سر گورم گذر کند و با خواندن نام من به راز دلم پی برد و با پریشانی
 
به خود بگوید "او بود" و به من بگوید  "تو بودی"
!! نوشته شده توسط .·´¯`·«( قاصدک )»·´¯`·. | 16:48 | جمعه 8 تیر1386 •