تو رفتی و رفت
با تو هر آنچه بهر من عشق آفرین بود
ای نازنین
مهر و وفای تو همین بود؟؟؟
دردا که فراق نا توان ساخت مرا
بر بستر نا توانی انداخت مرا
از زهر چنان شدم که شب های فراق
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
دست جادوئی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
روزها...
چه روزهای خوبی بود
چه روزهای بی غروبی بود
من و تو روبروی هم نشسته از نگاه یکدیگر
گرفته ایم باده وصال
تو عشق را صدا زدی و من به پاسخت صدا زدم:
منم صدای عشق و عاشقی
توئی که عشق را شناختی به خط دستهای من
توئی که مانده ای برای من....
هنوز منتظرم...
تو ای گریخته از من ، هنوز منتظرم
که شوق خاطره شوید غبار خاطر را
هنوز منتظرم گرمیِ محبت پیش، به آشیانه کشد هدهد مسافر را
هنوز خوشه سبزی که غرق شبنم هاست
نشان زلم تو با بوسه های باران است
نیاز دست من امروز هم به لطف خیال
به ناز دست نوازشگر تو مهمان است
هنوز یاد تو در لحظه های پر تب و تاب
نشسته در عطش انتظار روز و شبم
تو نیستی و تو هستی و تو رفته ای اما
هنوز گرمی لبهای توست روی لبم...
با من بمان...
با من مگو هرگز خداحافظ
با من بگو از آستان اوج خوشبختی
با من بگو از عشق پاک و مظهر خوبی
با من بمان ، تا در خلوت عشقت
اوج محبتهای دیرین را در آسمان آبی چشم تو گیرم جشن....
با من بمان تا با تو از عشق
تا با تو از حس جدایی،از درد جدائیا بگویم من....
می ترسم از تنهایی،ازین بی تو بودن ها
با من مگو هرگز خداحافظ...
