بعد تو...
بعد تو من نیز خواهم مرد
بعد تو دیگر نخواهم زیست
چیست سود زندگی بی تو سر بردن
پوچی و بیهودگی با یاد تو خفتن
دوست می دارم تو را دلدار من باشی
دوست می دارم تو را یکتای من باشی
آرزو دارم اگر روزی تو را از من بگیرد ایزد یکتا
جان من نیز در یک دم جدا از جسم من سازد...
هر دو در یک راه...
در من اندوه هزاران باغ است
باغ هائی که ز عریانی خود مینالند
در من اندوه هزاران برگ است
برگ هائی که به به پای من و تو می ریزند
تو و این رهگذر زرد قبا
هر دو در یک راهید
او به غارتگری هر گل نو رستهء باغ
تو به تاراج دل خستهء من...
دلم...
دلم تنگ است... دلم چون برگ های زرد پائیزی، پر از درد است...
صدای خش خش برگان، به همراه تپیدن های قلبم می شود آغاز و من تنها
تر از تنها به مرگ برگ های سبز می نگرم...
ولی تک برگ سبزی هم برای قلب من دیگر نمی گرید...
یاس...
سالها پیش در آن گوشه دور
گلی از یاس سپید
یادگار از تپش قلب بود...
هر زمان ، پرتوی نوری میتافت
یاس هم قهقه ای سر می داد
لیک، افسوس...
اینک افتاده به لجنی رنجور
یاس با خاطه ای پژمرده...
تو رفتی و بر لبم فریاد گم شد
بلور اشک من در باد گم شد
فضای آبی عشق من وتو
سرابی بود و از بنیاد گم شد
تو...
چرا نمی خواهی بفهمی تا چه اندازه دوستت دارم و می پرستمت....
چرا تظاهر به بی خبری می کنی....
تو آرزوی منی تو زندگی منی
از خدائی که تو را در مسیر زندگی من قرار داد و گل عشق تو را در
دل من کاشت ، می خواهم که مهر مرا نیز به دل تو افکند و مرا از عشق
بی فرجام تو که به سوی نابودی ها می روم،نجات بخشد.
مات...
زندگی بازی شطرنجی است
که تمامش دو کلام کوتاه است
" کیــش ، مـــــات"
تا کجا می شود از کیــش گریخت
ما که خود مدانیم ، عاقبت باید گفت:
"مـــــات ، مـــــات"
زندگي مثل يه دیکته است كه هي مينويسي پاك میكني... باز مينويسي پا ك ميكني كه يه دفعه صدا مي زنن ورقه ها بالا...
زمان به من آموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ...
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند ، قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است ... بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند ، تار موي توست اما ريشه ي عمر من است...
چقدر سخته تو چشاي کسيکه تمام عشقتو دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري...
کسي رو دوست داري، نه براش ستاره باش، نه آفتاب... چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي...
عاشقت خواهم ماند،بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت. بي آنکه بگويم ،درد دل خواهم کرد. بي هيچ کلامي گوش خواهم داد ،بي هيچ سخني درآغوشت خواهم گريست، بي آنکه حس کني درتو ذوب خواهم شد بي هيچ حرارتي، اينگونه شايد احساسم نميرد...
كاش قلبم درد پنهاني نداشت، چهره ام هرگز پريشاني نداشت... كاش مي شد دفتر تقدير عشق، حرفي از يك روز باراني نداشت ...كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت ...
اگر سلطنت بلد نباشم ، سلطنت نمي کنم ... اگر زندگي بلد نباشم ، زندگي نمي کنم ... اما اگردوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو ياد مي گيرم...
زندگی بی تو...
زندگی را با تو می خواهم ، خنده های بی ریا را با لبان گرم تو من دوست می دارم...
زندگی را با تو می خواهم ، جز تو هرگز با کسی از عشق ، از امید، از فردا نخواهم گفت...
زندگی را با تو می خواهم ، با تو آری...
زندگی بی تو سراسر درد و اندوه است...
زندگی را با تو می خواهم ، با تو می خندم
با تو می گیرم
با تو می میرم...
دو برگ...
اگر من و تو دو برگ بودیم...
هنگام خزان زودتر از تو می شکستم و می افتادم....
تا زمانیکه تو می افتی ... در
آغوشت گیرم
دروغ...
دروغ می گفت ، دیگری را دوست میداشت... بارها گفتم ،دوستم داری؟ گفت:آری... گفتم راست بگو،تو را خواهم بخشید: آیا دل به دیگری داده ای؟
تا دیری خاموش بودم. آخر از پای شکیب افتادم. فریاد زدم بگو،راستش را بگو، هر چه هست تو را خواهم بخشید و از گنهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت...
عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت: مرا ببخش! دیگری را دوست دارم...
گفتم : حال که سال ها به من دروغ می گفتی ، این بار هم من به تو
دروغ گفتم... تو را نخواهم بخشید...
آرزو...
نوای عشق...
گـــــــاه...
گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنیم...گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی می شود که با آن زندگی می کنیم...گاه یک نگاه آن قدر سنگین می شود که چشمها رهایش نمی کنند...گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که تا آخر عمر فراموشش نمی کنیم...
