و تو دیگر نمی آئی...
دلم تنهاست....
غباری از چهره ام پیداست
دلم، همچون پرستویی که از آشیان دور باشد
عزادار غم سنگین تنهائیست
صدای باد در جنگل
و رقص شاخه ها در باد
شبی آغاز می گردد ، که تنهائیست
و تو ، دیگر نمی آیی...
شکسته عهد...
یار من پیمان گسست و عشق من از یاد برد
در کنار غیر ماند و آه من از یاد برد
شاید از خاط برفتش ، آنهمه سوز وزگداز
او چگونه مهربانی های من از یاد برد
یار من اندوه و خوناب جگر را دید و رفت
یا رب! او گویا وفاهایم ، همه از یاد برد
از زبانم عهدهایم ، از دو چشمم شعله های عشق را
او بدید و او شنید و خاطرم از یاد برد...!؟
همزاد من...
قلب تو درخت مقدسی است
که من در سایهء آن نشستم
و آب زلال از کنارم می گذرد
به دستهای غمگینم می نگرو
و به خود می گویم
کاش منهم همزادی داشتم...
ولی هیهات
همزاد من تنهایی من است...
از پس شيشه عينک استاد ...
شير يا خط...
بي حاصل...
من و تو...
متنهای کوچیک...
***
قلب من قاب عکس قشنگی بود که تصویر او را در بر گرفت ، اما خیلی زود فهمیدم که قلب او
یک آلبوم است...
***
سه روز پای تلفن نشستم ، بلکه به من تلفن کند. دم آخر تلفن کرد و گفت : بیخودی منتظر تلفن من نشین...
***
اگر به همان اندازه که به او فکر کردم به الکتریسیته فکر می کردم ، حالا دیگر فاصله ای با ادیسون نداشتم...
***
ملافهء پلکت را عقب زدم و دیدم نگاهم در آغوش چشمت خوابیده...
تنهائی...
باز من تنهایم...
باز من غمگینم...
باز من سرگردانم...
از خود می پرسم:
به که باید پیوست
به که باید دل بست
به امینی که امانت خوار است
یا که به افسانهء دوست؟!
گریه ام می گیرد...
غریبانه...
در برگریزان غروب عمر
غریبانه نشستیم و
با جوانی غمگین خود
وداع کردیم
و در تلاوت آیه های باران
شنیدیم که...
زندگی جاریست و عشق هم چون کینه
گذشتنی...
آن رفته هرگز بر نمی گردد...
وقتی پرستو ها به سوی لانه هاشان باز می گردند
وقتی که در شهر کبود کهکشانها دختر خورشید می روید
من با گذشت لحظه ها خاموش می مانم...
قلبم درون سینه می گیرد
زیرا پرستوی غمگین آرزوهایم در شوکت پائیر ها مرد.
وقتی پرستوهای عاشق باز می گردند
وقتی نسیم دلکش آوازشان در پرده های باد می پیچد
وقتی سکوت آسمان از قصه هاشان رنگ می گیرد
من درسکوت خویش میگریم... من در درون خویش می میرم...
من خوب می دانم آن مرغک غمگین در شوره زار لحظه های نیستی نابود گردیدست
من خوب می دانم
آن رفته ، هرگز بر نمی گردد...
...
ای کاش میتوانستم صفحهء خود را از این کتاب پاره کنم تا لااقل دلیل برای اینکه
چرا خدا مرا فراموش کرده وجود داشته باشد.
نقاشی...
نه بهار سبز... نه تابستان سرخ... نه پائیز زرد... نه زمستان سفید...
آه هیچکدام ،هیچکدام نتوانست رنگ روزهای سیاه مرا تغییر دهد. پس صورتت را بر صورتم بنه، بگذار از اشکهایم بر گونه ات بریزند تا برای اولین بار با اشکهای من بگریی ، همان گونه که من همیشه میگریم...
به یاد دارم روزی رنگ ها را به هم آمیختم تا چهرهء تو را نقاشی کنم ، اما زمانیکه به چشمهایت رسیدم نتوانستم... از بدبختی گریستم. اشکهایم با رنگها در آمیخت. با اشکها و رنگها نقاشی کردم. اما زمانیکه تابلو تمام شد...
چشمان گریان من ، در صورت تو مرا نگاه می کرد.
به یاد تو
آری آنروز فقط خندیدی و رفتی... روزها گذشت و دیری نپائید که برگشتی و شتابان به یدارم آمدی و گفتی"مرا ببخش... جاذبهء عشق قوی تر از آنست که افسون هوسها ی دیگران دو دلدار را ا ز هم جدا کند.... "
اکنون که به آشیان زیبای عشقمان پناه آوردی اعتراف می کنم که :
همیشه به یاد تو بودم...
برای دوست داشتن
من به دریا ها نگریستم
به درختها و گلها و دانه ها
به مزرعه ها و مترسکـــها
به چشم ها و دستها و رنگها.... من به ستارگان کوچک بی نام نگریستم
به گیاهان آدم خوار و به مارها و لاک پشتها
به آتشفشان های خاموش... به میدانها و ساعتها نگریستم
به برنجزارهای سوخته
به چشم های مورب و به دیوارها
به پیچک نگریستم... به خاک ، به مرگ نگریستم
من برای دوست داشتن نگریستم....![]()
![]()
فصلــــی که آمـــــدی....
ساعت ها را نمی دانم و روز ها را نشمرده ام و ماه ها را نیز...
اما فصل ها در خاطرم نقش بسته اند:
فصلی که آمدی... فصلی که پیوستی....
فصلی که رفتی... و فصلی که فراموش شد...
بهار... تابستان.... پاییز... زمستان....
